شعر عاشقانه ؛ فروغ فرخزاد

 یک مجموعه بی نظیر از شعر های فروغ فرخزاد

شعر های عاشقانه فروغ فرخزاد به صورت انحصاری از سایت عاشقانه هستی

بیوگرافی فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد در دی ماه سال ۱۳۱۳ هجری شمسی در تهران متولد شد . پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی

و دبیرستانی به  هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت. وی پنج دفتر شعری منتشر کرد که از نمونه‌ های

قابل توجه شعر فارسی هستند. وی د ر۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت.

برخی از مجموعه اشعار عاشقانه وی

« خدایا خسته ام من »

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا فسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من، ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را، بس کن از این دیوانگی ها

« خاطر پریشان »

تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه نازآلود نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز از خدا راه چاره می جویم

پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم

آه هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود دروغ کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

تو برایم ترانه می خوانی سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان در دل آری و نه به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند رازدار و خموش و مکارند

آه من هم زنم زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال

« گریز و درد »

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

« مرگ من »

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه‌ای ز امروزها‌، دیروزها

دیدگانم همچو دالان‌های تار

گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دست‌هایم فارغ از افسون شعر

یاد می‌آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک‌سو می روند

پرده‌های تیرهٔ دنیای من

چشم‌های ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه‌ای

در بر آیینه می‌ماند به جای

تار موی  نقش دستی شانه‌ای

می‌رهم از خویش و می‌مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می‌شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می‌شود

می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌ای

خیره می‌ماند به چشم راه‌ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می‌فشارد خاک دامنگیر خاک

بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو

قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‌شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می‌ماند به راه

فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

« آری آغاز دوست داشتن است »

امشب از آسمان دیده‌ی تو

روی شعرم ستاره می‌بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم

شرمگین از شیار خواهش‌ها

پیکرش را دوباره می‌سوزد

عطش جاودان آتش‌ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

شب پر از قطره‌های الماس است

از سیاهی چرا هراسیدن

آنچه از شب به جای می‌ماند

عطر سکرآور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه‌ی من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می‌خواهم

من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو.. بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفان

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می‌خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می‌خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه به تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

« خواب »

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست

مثل پدر نیست

مثل انسی نیست

مثل یحیی نیست

مثل مادر نیست

و مثل آن کسی ست که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

« سهم من این است »

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

« حلقه »

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

« بیم و امید عشق »

از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه مي‌خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

آسايش بيکرانه مي‌خواهم

پا بر سر دل نهاده مي‌گويم

بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر

يک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشين او خوشتر

پنداشت اگر شبي به سرمستي

در بستر عشق او سحر کردم

شب‌هاي دگر که رفته از عمرم

در دامن ديگران به سر کردم

« شراب و خون »

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم ، خدا را ، زخمه ای

زخمه ای ، تا برکشم آواز خویش

بر لبانم قفل خاموشی زدم

با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

بازگویم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

آتشی کز دیدگانش سرکشید

این دل دیوانه را دربند کرد

از لبانش کی نشان دارم به جان

جز شرار بوسه های دلنشین

بر تنم کی مانده از او یادگار

جز فشار بازوان آهنین

من چه می دانم سر انگشتش چه کرد

در میان خرمن گیسوی من

آنقدر دانم که این آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

گم شدم در پهنه صحرای عشق

در شبی چون چهره بختم سیاه

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

بر سرم بارید باران گناه

مست بودم ، مست عشق و مست ناز

مردی آمد قلب سنگم را ربود

بسکه رنجم داد و لذت دادمش

ترک او کردم ، چه می دانم که بود

مستیم از سر پرید ، ای همنفس

بار دیگر پر کن این پیمانه را

خون بده ، خون دل آن خود پرست

تا بپایان آرم این افسانه را

شعر های عاشقانه

سایت عاشقانه هستی بی منت در کنار شماست

بیایید به همه چیز عاشقانه بنگریم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *