شعر عاشقانه ؛ مصطفی رحماندوست

   یک مجموعه بی نظیر از مصطفی رحماندوست

شعر های عاشقانه مصطفی رحماندوست به صورت انحصاری از سایت عاشقانه هستی

بیوگرافی مصطفی رحماندوست

در نخستين‌ روز تيرماه‌ ۱۳۲۹در همدان‌ به‌ دنيا آمدم. كودكي‌ قابل‌ ذكري‌ نداشتم.

مثل‌ همهِ‌ بچه‌ها بازي‌ مي‌كردم‌ و درس‌ مي‌خواندم. اسباب‌بازي‌ مهمي‌ نداشتم.

وسيله بازي‌ فردي‌ من‌ جوي‌ آب‌ توي‌ كوچه‌ بود. سدّي‌ جلو خانه‌مان‌ مي‌ساختم‌

و حركت‌ آب‌ را به‌ سوي‌ درختهاي‌ حاشيه جوي‌ هدايت‌ مي‌كردم. حوضچه‌اي‌ هم‌

پديد مي‌آمد كه‌ من‌ پاچه شلوارم‌ را بالا بزنم‌ و پاهايم‌ را در خنكي‌ آب‌ حوضچه‌ بازي‌ بدهم.

كلاس‌ پنجم‌ دبستان‌ بودم‌ كه‌ فهميدم‌ مي‌توانم‌ شعر بگويم. بعد از نيمه‌ شبي‌ از خواب‌ بيدارم‌ كردند

كه‌ به‌ حمام‌ برويم. هفته‌اي‌ يك‌ بار شبها به‌ حمام‌ مي‌رفتيم،

چون‌ حمام‌ محلّه‌ ما روزها زنانه‌ بود. در حمام‌ كار ما بچه‌ها كمك‌ كردن‌ به‌ بزرگترها بود

آن‌ شب‌ هم‌ به‌ دستور پدر، مشغول‌ كمك‌ كردن‌ به‌ بندهِ‌ خدايي‌ بودم‌ كه‌ بسيار ضعيف‌ و لاغر بود.

پوست‌ و استخواني‌ بود و ستون‌ فقراتش‌ را مي‌شد شمرد.

تعجب‌ كردم. علت‌ لاغري‌ پيش‌ از حدش‌ را پرسيدم. از روزگار ناليد و بيماري‌ طولاني‌ و اين‌ كه‌ مسافر است‌ و بايد به‌ شهرش‌ برگردد.

آمده‌ بود تا تن‌ و بدني‌ بشويد. به‌ خانه‌ كه‌ برگشتم‌ نتوانستم‌ بخوابم. سعي‌ كردم‌ شرح‌ رنج‌ آن‌ بنده خدا را بنويسم.

نوشتم:

بود مسافر يكي‌ اندر به‌ راه‌

توشه‌ كم‌ راه‌ فزون‌ بي‌پناه‌

و همين‌ طوري‌ ادامه‌ دادم‌

برخی از مجموعه اشعار عاشقانه وی

« ۲ پر ۲ پر ۴ پر »

۱۰ تا پرستو با هم

يكباره پر كشيدند

در آسمان آبي

پر پر پر پريدند

با پر زدن رسيدند

به يك درخت گردو

يكي يكي نشستند

به روي شاخه او

اتل متل توتوله

ده تا پرستو داريم

دانه به دانه حالا

آنها را مي شماريم

يك كه خسته تر بود

از روي شاخه افتاد

خدا كند نيفتد

به دست مرد صياد

اتل متل توتوله

۹ تا پرستو مانده

هر شاخه اي، يكي را

به روي خود نشانده

يكي از آن ميانه

گرسنه بود و پر زد

براي دانه خوردن

به دشت و لانه سرزد

اتل متل توتوله

نه ۱۰ تا و نه ۹ تا

۸ تا پرستو مانده

روي درخت زيبا

پرستوي قشنگي

كه تشنه بود و بي تاب

پريد به سوي چشمه

براي خوردن آب

اتل متل توتوله

نه تشنه و نه خسته

۷ تا پرستو حالا

روي درخت نشسته

پرستويي هم آرام

چيزي نگفت ودر رفت

به جاي دور دوري

پريد و بي خبر رفت

اتل متل توتوله

پرستو آي پرستو

۶ تا پرستو مانده

سر درخت گردو

اتل متل توتوله

شعر و شكوفه و قند

۵ تا پرستو مانده

۵ تا پرستو رفتند

يکي که بازيگوش بود

کرمي از آن بالا ديد

براي خوردن آن

پر زد و پر پر ، پريد

يكي نماند و برگشت

دلش به تاپ تاپ افتاد

بايد به جوجه هايش

دوباره دانه مي داد

۴ تا پرستو مانده

بقيه پر كشيدند

اتل متل توتوله

پرستوها پريدند

از آن چهار پرستو

يكي،براي بازي

پريده و پر زد و رفت

به دشت سبز و بازي

اتل متل توتوله

از آن همه پرستو

فقط ۳ تا نشسته

روي درخت گردو

يكي از آن ۳ تا هم

پريد و رفت به باغي

نشست ودرد دل كرد

با جوجه كلاغي

اتل متل توتوله

دويدم و دويدم

به روي تك درختي

۲ تا پرستو ديديم

از آن ۲ تا،يكي هم

نه جيك زد ونه فرياد

به دنبال بقيه

به فكر رفتن افتاد

اتل متل توتوله

نه ۶ تا و نه ۸ تا

نشسته ۱ پرستو

بدون دوست وتنها

نشسته بود پرستو

بدون يار و تنها

كه ديد دوباره برگشت

پرستويي به آنجا

كنار هم نشستند

۲ تا پرستو با هم

سلام و حال و احوال

نه غصه بود نه غم

اتل متل ۱۰ و ۹

توتوله ۸ و ۷ تا

به ۶ و ۵ رسيدند

پرستوهاي زيبا

ولي كلاغ،كلاغ پر

دوباره پر كشيدند

۴ و ۳و ۲و ۱

پرستوها پريدند

صدايي آمد انگار!؟

صداي پرپر آمد

۲ تا بودند و ديدند

كه يار ديگر آمد

سلام به روي ماهت

كجا بودي؟ بفرما!

۳ تا شديم. چه بهتر!

من و تو مي شود«ما»

۲ تاي ديگر آمد

۲ و ۳ مي شود چند؟

۳ و ۲ مي شود ۵

ترانه بود و لبخند

۲ پر، ۲پر ، ۴ پر

۳ تا پرستو برگشت

۳ تا و ۵ تا شد چند؟

۶ و ۲ مي شود ۸

پرستوهاي زيبا

دوباره پركشيدند

كنار هم پريدند

به ابرها رسيدند

۲ تا پرستو برگشت

دوباره ۱۰ پرستو

دوباره ۱۰ پرنده

و يك درخت گردو

« پرستار »

ديشب شب بدي بود

بسيار بدتر از بد

زيرا كه تب به جانم

يك تير آتشين زد

مي سوخت مثل كوره

تا صبح پيكر من

دستي نبود اما

از لطف بر سر من

تب بود و درد هم بود

مادر نبود اما

تا با محبّت خود

تسكين دهد دلم را

اما نه ، يك نفر بود

در آن سياهي شب

وقتي كه او مي آمد

مي رفت از تنم تب

از كوشش پرستار

شب شد چو روز روشن

امروز خوب خوبم

تب رفته از تن من

« نسيم »

يك دوست دارم

كه مهربان است

جايش هميشه

در آسمان است

او صورتم را هي مي كند ناز

يا توي گوشم

مي خواند آواز

اسمش نسيم است

آرام و شاد است

باباي خوبش

آقاي باد است

« آب کربلا »

آب هستم، آب هستم، آب پاك

جاريم از آسمان، تا قلب خاك‏

گاه ابر و گاه باران مى ‏شوم

 گاه از يك چشمه جوشان مى‏ شوم‏

 گاه از يك كوه مى ‏آيم فرود

آبشار پر غرورم، گاه رود

گاه قطره، گاه دريا مى‏ شوم

گاه در يك كاسه پيدا مى‏ شوم‏

روز و شب هر گوشه كارى مى‏ كنم

باغ‏ها را آبيارى مى‏ كنم‏

نيست چيزى برتر از من در جهان

زندگى از آب مى‏ گيرد نشان‏

با تمام برترى‏ها، كيستم؟

خوب هستم يا بدم، من چيستم؟

گرچه آبم، روزى امّا سوختم

قطره تا دريا، سراپا سوختم‏

تشنه ‏اى آمد لبش را تر كند

چاره‏ ى لب تشنه‏ اى ديگر كند

تشنه‏اى آمد كه سيرابش كنم

مشك خالى داد تا آبش كنم‏

تشنه‏ ى آن روز من، عبّاس بود

پاسدار خيمه ‏هاى ياس بود

خون عبّاس علمدار رشيد

قطره ‏قطره در درون من چكيد

داغى آن خون دلم را سوخته

آتشى در قلب من افروخته‏

چشمه‏هايم خواب، موجم خفته باد

آبى آرامشم آشفته باد

آب هستم؟ واى من! مرداب، به

زندگى بخشم؟ نه! مرگ و خواب به‏

واى بر من، واى بر من، واى دل

مانده در مرداب حسرت پاى دل‏

پيچ و تاب رودم از دردِ دل است

بركه از اندوه دل پا در گل است‏

چشمه از غم روز و شب نالان شده

ابر هم از رنج من گريان شده‏

رود داغم ابرها را تيره كرد

تيرگى را بر زلالى چيره كرد

گريه‏ ى من شرشر باران شده
غصه‏ ام در گريه‏ ها پنهان شده‏

آب اگر شد اشك چشم، از شرم شد

 از خجالت شور و تلخ و گرم شد

 حال، از اكبر خجالت مى‏كشم

 از على اصغر خجالت مى‏كشم‏

 آب بودم، كربلا پشتم شكست

آبرويم رفت، پستم، پست پست‏

 نسل من در كربلا بيچاره شد

 نامه ‏ى اعمال خوبم پاره شد

به زودی همه اشعار قرار میگیرد

شعر های عاشقانه

سایت عاشقانه هستی بی منت در کنار شماست

بیایید به همه چیز عاشقانه بنگریم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *