شعر عاشقانه ؛ اصغر معاذی

         یک مجموعه  بی نظیر از اصغر معاذی

شعر های عاشقانه اصغر معاذی به صورت انحصاری از سایت عاشقانه هستی

بیوگرافی اصغر معاذی

تاریخ تولد: ۱۵ مرداد ۱۳۵۴

محل سکونت : ایران – تهران

درباره من : من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ، آدم آورد در این دیر خراب آبادم

زندگینامه اصغر معاذی‎مهربانی پانزدهم مرداد ماه ۱۳۵۴ در آذربایجان متولد شد.

او کارشناسی خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی به پایان رساند. مهربانی

هم اکنون به تدریس در دبیرستان و مراکز پیش دانشگاهی مشغول است.

برخی از مجموعه اشعار عاشقانه وی

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هــر کوچه دویدن دارد

تاک، ازبوی تنت مست، به خود می پیچد

سیب در دامنت احساس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خـداست

طعـــم گیلاس از این فاصله چیـدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام تنگ غروب

دل مـن شـــــوق در آغوش پریدن دارد

“بوسه” سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد

از خواب چشم های تو تا صبح می پرم

این روزها هــوای تو افتاده در سرم

هر سایه ای که بگـذرد از خلوتم تویی

افتاده ای به جان غزل های آخرم

گاهی صدای روشنت از دور می وزد

گاهی شبیه ماه نشستی برابرم

یا روبه روی پنجره ام ایستاده ای

پاشیده عطر پیرهنت روی بستـــرم

گاهی میان چادر گلدار کودکی ات

باران گرفته ای سر گلدان پرپرم

مثل پری در آینه ها حـرف می زنی

جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم

نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای

لبخند می زنی و من از خواب میپرم

کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را

دلم انگار باور کــرده آن عشق خیالـی را

نسیمی نیست ابری نیست یعنی : نیستی در شهر

تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را

مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی

چراغان کن شب این عصــرهای پرتقالی را

دلِ تنگِ مـــرا با دکـمه ی پیــراهنت واکن

رها کن از غم سنـجاق، موهــای شلالی را

اناری از لب دیوار باغت ســرخ می خنــدد

بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـالی را

شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار

بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را

نسیمی هست ابری هست اما نیستی در شهر

دلــم بیهوده مــی گردد خیابان های خالـی را

به جای گندم از امروز، سیب می کشمت

هزار مرتبه آدم فریب مــی کشمت

نه آنقدر کـــــه به دوزخ کشانی ام این بار

به رغم وسوسه هایت نجیب می کشمت

پـــر از سکوت نیایش، پـر از شکوه دعا

وضو گرفته به امن یجیب می کشمت

برای این که بدانی چه می کشم گاهی

میان این همـه آدم، غریب می کشمت

و مثل پنجره هایی کـه رو به دیوارند

از آسمان و زمین، بی نصیب می کشمت

بایست! دار مسیحم به پـا شود حالا

شبی که بال گشودی صلیب می کشمت

تــو شاعرانه ترین هفت سین عمر منـــی

میان سفره فقط هفت سیب می کشمت!

شب را از چشم هایم گرفتی

و ستاره ام را از آسمان

اما پنجره ات را از اتاقم نگیر

و ماه را از کاسه ی آب بالای سرم

بگذار با عطش خواب های تو

در بستر خودم جاری باشم

تو عاشق بارانی

من می ترسم از باران

تو غمگینی

من اما خوشحالم از این که تو

گول هیچ چتری را نخواهی خورد

گاهی گنجشک ها از ترس باران

به قفس پناه می برند

کاش من هم عاشق بودم

من از چترها و قفس ها می ترسم

برای  فریب دادن

عده ای را شیر میکنند و عده ای را خر

مواظب باشید حیوان صفت نشوید

بازنده بازنده است چه درنده چه چرنده

باغی که از هجوم خزان میسوخت ،از خاطر بهار نخواهد رفت

از سینه ای که داغ ترا دیده است، جز آتش انتظار نخواهد رفت

از لحظه ای که بین در دیوار ،پهلوی تو شکست ،دل مولا

کوفه در این خیال که بعد از تو ،دستی به ذوالفقار نخواهد رفت

روباه های زخمی صفین نند، بر اشتران مست

که  دیگربار ازبیشه زار سبز بنی هاشم، شیری پی شکار نخواهد رفت

این قوم تا همیشه نفهمیده است، عهد الست بیعت با مولاست

هر کس که در شراب قدیر افتاد، از پای خم خمار، نخواهد رفت

 بار غمی که از تو به دل داریم ،با امانتی است میگویند

هفت آسمان به دوش نخواهد برود، هر کوه زیر بار نخواهد رفت

هر روز نخل های جوان از صبح ،هی قد کشیده اند ،به یک لبخند

دیگر به آیه آیه نخلستان ،جزء چشم اشکبار ،نخواهد رفت

دستان پشت پرده ی این آتش ،دست همیشه ی حکمیت هاست

جز با طلوع سرخ ترین شمشیر ،این پرده ها کنار، نخواهد رفت

 

نترس!

این دیوانه، عاقل تر از آن است که ـ در مسیر کوچه ها و سنگ هایی که به خلوتت نمی خورند ـ

هوای خانه به سرش نزند

تنها… گاهی از دست دلتنگی های کودکانه اش

سر می گذارد به کوچه ای بن بست

در حوالی غروب

به هوای زنی با چشمهای روشن غمگین

تا دستهایش را به بهانه ی کاسه ای آب

سر بکشد…

نگران این دیوانه نباش!

این کوچه های تاریک، چشم بسته به خانه اش می رسانند

او سالهاست باید هرشب قبل از خواب

عروسکش را ببوسد

شکفتم آمدی از دور…باغ، در چشمت

دلم به چشم تو روشن،چراغ، در چشمت

اتاق و پنجره ای رو به آسمانی سرخ

سکوت تلخ دو تا چای داغ، در چشمت

غم غروب…که من با تو نیز تنهایم!

و پَرسه های غم یک کلاغ، در چشمت

کسی که در دل چشمان تو نشسته منم

که از غم تو بگیرد سراغ، در چشمت

هوای رفتن و تکرار آخرین لبخند

بخند تا بوَزَد عطر باغ، در چشمت

مثل غمی که بر دل دیوانه ریخته

پاییز، در حوالی این خانه ریخته

تکراری است منظره ی کوه و آبشار

هر جا که گیسوان تو بر شانه ریخته

پیراهن تو بستر رویای رنگها

انگار بر تنت پِر پروانه ریخته

چشمت خیال خام تمام شراب هاست

در کاسه های چشم تو میخانه ریخته

بیهوده خانه خانه به دنبال من مگرد

در کوچه های شهر تو دیوانه ریخته

و…عاشق بارانی…

من…می ترسم از باران…

تو…غمگینی…

من… اما خوشحالم از این که تو

گول هیچ چتری را نخواهی خورد…

گاهی گنجشک ها از ترس باران

به قفس پناه می برند…

کاش من هم عاشق بودم

من از چترها و قفس ها می ترسم

ناگهــان آمدی به خلوتِ من، تا به خــــود آمدم دچـــــار شدم

عشق من بودی و نفهمیدم تا کـــــه رفتی و بیقــــــرار شدم

مثل گلدان خشکِ کنج حیاط، در خودم دفن می شدم هر روز

بوسه هایت شکوفه زارم کــــــرد با نسیم تنت بهـــــــار شدم

ناگهـــان ریختی در آغوشم… سرم افتـــــاد روی شانه ی تو

سیل موهــات روی شانه ی من، من دلــم ریخت آبشار شدم

عطر گلــــــهای سرخ پیرهنت، گــــــرم و آرام در تنم پیچید

خوشه خوشه پُر از تبِ انگــــور… دانه دانه پُر از انار شدم

خنده هایت… دریچه ای به بهار،چشمهایت… پیاله های شراب

دور از خنده های تو دلتنگ، دور از چشم تو خمــــــار شدم

یک شب از کـــــوچه باد می آمد، ناگهان ریختی از آغوشم…

بعد از آن شب پُراز هوای سفر، بعد ازآن شب پُراز قطار شدم

عاقبت مثل قلعه های شنی، بی تو می میرم از ادامه ی باد…

بی تو می ترسم از غبار شدن…بی تو “در کوچه… باد می آید

نشسته خسته و خاموش،گوشه ی ایوان

غمی به وسعت انــــدوه مادران جهـــان

دلش گرفته …همین ست کار هر روزش

دم غروب…غریبانه…با کمـــی باران…

بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در

و باز چشم بدوزد به کوچـه ای که درآن ـ

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست

غروب جمعه ای از روزهــای تابستان…

به فکـــــــر می رود آنقـــــدر تا بیاوَرَد ت

به خـــود می آوَرَد ش غربت صـدای اذان

به خود می آید از این کوچه باز می گردد

کنــــار حوض…دلش باز… نم نم باران…

هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند

وضو بسازد از این موج های سرگـــردان

 که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را

چقدر زمزمه با قاب عکــس با گلــــدان!؟

شب است و خلوت ایوان…دوباره می شکند

دلی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان

به زودی همه اشعار قرار میگیرد

شعر های عاشقانه

سایت عاشقانه هستی بی منت در کنار شماست

بیایید به همه چیز عاشقانه بنگریم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *